حال خراب آوا.✿






آوا در جشن سبزه ها
کنفسیوس
خردمند شاگردانش رابه وقت تعلیم هدایت میكند، به دنبال نمیكشاند. آن هارا به پیشروی میخواند، متوقف نمیكند. راهی پیش روی آن هامیگشاید، به جایی نمیبرد. اگرشاگردی برآن شودكه خود مشتاقانه بیندیشد، میتوان اورامعلم خوبی خواند.

دخترکم سلام
امشب یه سری به مطالب و عکسای قدیمیت تو وبت زدم اما دوباره دیدم عکس ها نیستن دوباره از اونجایی که آپلود کردم حذفشون کرده. خیلی ناراحت شدم. تصمیم گرفتم که دیگه الکی زحمت آپلود عکسات و نکشم به جاش بشینم و روی فایل هایی عکسات توضیحاتش رو بنویسم بعدا اونارو روی dvdنگهداریشون کنم. اینجوری خیلی بهتره . اینجا هم فقط و فقط می نویسم که یه فکرایی هم درباره اینجا کردم که بعدا برات توضیح میدم . قربونت برم عزیزم دوست دارم اندازه تمام دنیا
![]()


یادداشت های برای دخترم 




یادداشت هایی برای دخترم

دخترم
داشتم با تلفن صحبت میکردم که یه دفعه یه موجودی به اسم مارمولک از جلوی چشمانم رد شد و وارد اتاق شد . تندی قطع کردم تلفن بعد صدای بابایی زدم و بهش گفتم اونم رفت پشه کش اورد که مثلا بکشتش اما تنهایی نتونست آخه تا مبلی رو بلند میکرد میرفت زیر اون یکی منم که از ترس رفته بودم بیرون از اتاق. بعد از مدت زمان کوتاه دیدم محل ول کرد اومد سراغ کارش بهش گفتم که چرا نکشتیش گفت باید کمکم کنی گفتم اصلا حرفشو نزن . بابایی هم گفت ولش کن خودش به هوای حوردن پشه مشه میاد بیرون میره رو دیوار بعد میکشتش. من که اصلا قبول نکردم 45دقیقه خدا خدا میکردم که بیادش بیرون اما نمیدونم که کجا رفت هر چی منتظر نشستم نیمد که نیمد.در اتاقو بستم پشتش هم یه پارچه انداختم بعد با بابایی اومدیم دنبالت که رفته بودی تولد . خلاصه تمام مدت فکر و ذکرم مشغول این مارمولکه بود . خونه که اومدیم گفتی چرا این درو بستین منم ماجرا برات گفتم ، بابایی تا اومد بالا گفت میخواستی به آوا نگی نمیخوام که ترست رو به آوا منتقل کنی .سریع اومد بهت گفت که اونو کشته جنابعالی هم نگذاشتی نه برداشتی گفتی آخی دلت اومد اونو بکشی کاشکی نکشته بودی .خلاصه منم که نگاه هر طرف که میکنم فقط یه چیز می بینم و اونم چیزی جز مارمولک نیست .حالا موندم که اگه پیداش نکنم چکار کنم. بابایی که میونش با اینجور جونورا خوبه اصلا انگار نه انگار که مارمولک هست . تو هم که مثل بابای شدی و من چه کنم؟؟؟؟موندم که این مارمولک طبقه چهارم چکار میکنه .
الان اومدم تو اینترنت درباره مارمولک چند تا مطلب خوندم که اونو برات میزارم تو وبت . امیدوارم که خوشت بیاد.




دختر نازم
الان که دارم اینو مینویسم شما تولد الیسا هستی.سرعین که بودیم مامانش زنگ زد و دعوتت کرد برای تولد ، منم از همون جا یه خونه هدیه گرفتم براش.عصری که بردمت خداحافظی کردمو گفتی مامان بایست میخوام بوست کنم.
الان کلی دلم برات تنگ شد. دلم میخواد زودی ساعت 9 بشه و بیام دنبالت .
دوست دارم اندازه تمام دنیا.


دخترکم 
امروز صبح یه دفعه یادم اومد که روز دختر هست تندی اومدم سراغت بهت گفت امروز روز دختر ، روزت مبارک دخترم .نه گذاشتی نه برداشتی زود گفتی کادو برام چی گرفتی ؟ منم شاخم در اومد گفتم من که دیشب تا حالا بیرون نرفتم چیزی برات نگرفتم عصر برات یه کتاب میخرم و میارم . گفتی نه من کتاب نمی خوام و ....
خلاصه عصر با بابایی اومدی کانون از غرفه فروش یه آموزش زبان به قول خودت کانگورو برات خریدم خیلی جالب بود . کلی ذوقش کردی رفتیم خونه مامان جون مدتی مشغول بازی بودی که سحر کوچولو با مامانش و مامان جون اومدن خونه . سحر کوچولو وقتی که فهمید بود اونجا هستی اومد پیشت تا با هم بازی کنین . سحر از کادوت خیلی خوشش اومد دلم براش سوخت و گفتم آوا اینو بده به سحر تا فردا برات یه دونه ی دیگه میخرم . اولش سختت بود ولی بعدش راضی شدی اونم چه راضی شدنی 5 دقیقه ایی یک بار دربارش حرف میزدی اونو میخواستی خلاصه این موضوع کلی رو اخلاقت تاثیر گذاشت یه حرکاتی از خودت نشون دادی که نگو و نپرس .....
دخترم بزرگتر که شدی متوجه میشی مامانی برای چی این کارو کرد .از من نرنج عزیز قشنگم .دوست دارم اندازه تموم دنیا

تقدیم به بهترین دختر دنیا و امید حیات من
با آرزوی بهترین و برترین ها برای فرشته زندگیم آوا
دخترم روزت مبارک
روز دختر بر تمام دختران ایران زمین مبارک