
دختر نازم
امروز شما رو گذاشتیم پیش خاله راضیه رفتیم ختم گفتی من تا ظهر بیشتر نمیمونم بعدش میخوام بیام خونه خودمون منم گفتم باشه. ظهر ما اومدیم خونه مامان جون گفتی که بریم خونه از اونجایی که غذا برات اماده نکرده بودم خاله راضیه طبق معمول زحمت کشیده بود غذا درست کرده بود موندیم اونجا همش غر غر میکردی میگفتی میخوام برم خونه. خلاصه خاله راضیه نهار بهت داد اما زیاد نخوردی بعدش هم دوباره گفتی که میخوام برم خونمون .
صدات زدم گفتم آوا بیا کارت دارم اومدی خوابیدی کنارم ، گفتم تولد بابای هست گفتی تولد منم هست خودم شمعا رو فوت میکنم . گفتم اوا به بابایی نگیا گفتی الان میرم به بابایی میگم گفتم نگو گفتی نه الان میرم یواشکی تو گوشش میگم از من که نرو از تو که میرم آخرش هم کار خودت رو کردی .
به زور راضیت کردم تا بخوابی یه دفعه رفتی سراغ بابایی از خواب بیدارش کردی و گفتی بابایی دوست دارم ، گفتم مامانی کسی که خواب نباید از خواب بیدارش کنی گفتی خوب می خواستم بهش بگم دوست دارم.دیگه 15 دقیقه داشتی درابره تولد بابای خودت حرف میزدی.گفتی واسه تولدم علیرضا رو دعوت میکنم علی اذیتم میکنه دعوتش نمیکنم. گفتم مامانعلی رضا که نمیتونه بیاد گفتی خوب اشکال نداره بهش زنگ بزن بگو کادو تولد برام بخره و بفرسته .....

خلاصه عصر از خواب بیدار شدی حالا دیگه راضی نمیشدی که بیای بریم خونه بعد از 1 ساعت از خونه مامان جون بیرون اومدیم تازه شما گفتی کاش میرفتیم مهمونی.
بعدش هم بهونه پونه رو گرفتی و ....

بابایی رسوندیم خونه تصمیم گرفتی که بریم پارک امام رضا یه نیم ساعت بازی کردی و به زور رضایت دادی تا بریم سوپرامیر وسایل پیتزا رو بگیریم و پیتزا درست کنیم.....
آخه تازگیا دو هفته ایی عاشق پیتزا شدی و حرفه ایی هم پیتزا می خوری
وقتی میخواستیم از سوپری بیرون بیایم گفتی مامان میشه برام آدامس پرتقالی بگیری گفتم باشه گفتی مامان توت فرنگیش هم میخوام گفتم باشه عجب مامان خوبی شده بودم .
داشتیم از مغازه بیرون میومدیم که گفتی مامانی دوست دارم گفتم منم همین طور فکر کنم نشنیدی گفتی مامان گفتم دوست دارم گفتم مامان شنیدم منم دوست دارم .آخی که مامانی رو به اندازه دو تا ادامس دوست داری
خلاصه اومدیم واسه اولین بار برات پیتزا درست کردم عجب پیتزای هم شده بود خیلی خوشمزه بود.دستم درد نکنه.
