تولد پرنیان.✿


آوای نازم

وقتی فهمیدی تولد بابایی هست گفتی آخ جون بعد از بابایی تولد پرنیان هست وبعدش من. مدام درباره تولد پرنیان صحبت میکردی . یه دفعه داشتی تو خیالات درباره تولد پرنیان میگفتی گفتم مامان شاید تولدش خانوادگی باشه و دعوتت نکردن .گفتی نه خیرم دعوتم میکنن.

 نیم ساعت پیش تازه از خونه مامان جون اومده بودیم که یه پیامی برام اومد موبایلمو برداشتم دیدم مامان پرنیان هست. گویا زنگ زده بود خونه ما نبودیم و...

من و دخترم دعوت کردن تولد پرنیان (پنجشنبه همین هفته) .خدای ازت ممنونم که هوای دخترمو خیلی داری.

آوا عزیزم دوست دارم خیلی زیاد.

                                                            

                                                          

امروز ما.✿


             totalgifs.com barrinhas gif gif 44.gif

сердечкоیادداشت هایی برای دخترمсердечко

сердечкосердечко
ادامه نوشته

هنرنمایی امشب آوا.✿

сердечко دخترم сердечко

دیشب داشتی با هزار خانه هات بازی می کردی که گفتی مامان میشه برام قران بخونی منم کتاب قرآنی رو که کنارت گذاشته بودی برداشتم شروع کردم به خوندن سوره "یس" 30 آیه رو که خوندم گفتم بس اوا گفتی نه خلاصه چند ایه دیگش برات خوندم.
сердечкосердечкосердечкосердечкосердечкосердечко

امشب داشتم مطلب میزاشتم تو وبت که اومدی اینو نشونم دادی کلی ذوقت کردم .ناراحت شدم که چرا نمیتونم برات وقت بیشتری بزارم . عزیزم دوست دارم.ببخش مامانی رو که ......

сердечкосердечкосердечкосердечкосердечкосердечко

اینم "بسم الله الرحمن الرحیم"که نوشتی
сердечко"خداوندا خودت حافظ و نگهدار دخترم باش "сердечко

تولد بابایی مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــ.✿

totalgifs.com happy-birthday gif gif 20.gif

دخترم فردا تولد بابایی هست اما به خاطر فوت دایی بابایی نمیشه براش تولد بگیریم واسه همین طبق تصمیمات امروز فقط به خاطر نازگل مامان وبابا فردا یه کیک بگیریم تا دختری مامان کیف کنه و شمع فوت کنه.


عکس کیک بلندBDAY ماو تصویر مورد علاقه

بابایی و آوای گلم دوستون دارم

دخترم دیروز وقتی داشتم از سر کار می اومدم خونه رفتم و قنادی آلما یه کیک کوچیک گرفتم و اومدم خونه.وقتی اومدم راضی نمیشدی که سه تایی باشیم می گفتی چه معنی داره سه تایی تولد بگیریم .هرچی من می گفتم نمیشه راضی نشدی . بعد از کلی چونه زدن بالاخره برات گفتم که به خاطر دایی بابایی نمیشه دست بزنیم و اینکه بابای سحر هست که رفته پیش خدا از این به بعد باید اذیت سحر نکنی و ... خلاصه دل تو دلت نبود لحظه شماری میکردی تا بابایی کارش تموم بشه و بیاد وقتی کیک با هم بریدین بابایی دست زدو گفت تولد مبارک که یه دفعه بلند گفتی هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس.

 

روز جمعه ایــــــــ.✿


دختر نازم

 امروز شما رو گذاشتیم پیش خاله راضیه رفتیم ختم  گفتی من تا ظهر بیشتر نمیمونم بعدش میخوام بیام خونه خودمون منم گفتم باشه. ظهر ما اومدیم خونه مامان جون گفتی که بریم خونه از اونجایی که غذا برات اماده نکرده بودم خاله راضیه طبق معمول زحمت کشیده بود غذا درست کرده بود موندیم اونجا همش غر غر میکردی میگفتی میخوام برم خونه. خلاصه خاله راضیه نهار بهت داد اما زیاد نخوردی بعدش هم دوباره گفتی که میخوام برم خونمون .

صدات زدم گفتم آوا بیا کارت دارم اومدی خوابیدی کنارم ، گفتم تولد بابای هست گفتی تولد منم هست خودم شمعا رو فوت میکنم . گفتم اوا  به بابایی نگیا گفتی الان میرم به بابایی میگم گفتم نگو گفتی نه الان میرم یواشکی تو گوشش میگم از من که نرو از تو که میرم آخرش هم کار خودت رو کردی .

به زور راضیت کردم تا بخوابی یه دفعه رفتی سراغ بابایی از خواب بیدارش کردی و گفتی بابایی دوست دارم ، گفتم مامانی کسی که خواب نباید از خواب بیدارش کنی گفتی خوب می خواستم بهش بگم دوست دارم.دیگه 15 دقیقه داشتی درابره تولد بابای خودت حرف میزدی.گفتی واسه تولدم علیرضا رو دعوت میکنم علی اذیتم میکنه دعوتش نمیکنم. گفتم مامانعلی رضا که نمیتونه بیاد گفتی خوب اشکال نداره بهش زنگ بزن بگو کادو تولد برام بخره و بفرسته .....

خلاصه عصر از خواب بیدار شدی حالا دیگه راضی نمیشدی که بیای بریم خونه بعد از 1 ساعت از خونه مامان جون بیرون اومدیم تازه شما گفتی کاش میرفتیم مهمونی.

بعدش هم بهونه پونه رو گرفتی و ....


بابایی رسوندیم خونه تصمیم گرفتی که بریم پارک امام رضا  یه نیم ساعت بازی کردی و به زور رضایت دادی تا بریم سوپرامیر وسایل پیتزا رو بگیریم و پیتزا درست کنیم.....

آخه تازگیا دو هفته ایی عاشق پیتزا شدی و حرفه ایی هم پیتزا می خوری

وقتی میخواستیم از سوپری بیرون بیایم گفتی مامان میشه برام آدامس پرتقالی بگیری گفتم باشه گفتی مامان توت فرنگیش هم میخوام گفتم باشه عجب مامان خوبی شده بودم .

داشتیم از مغازه بیرون میومدیم که گفتی مامانی دوست دارم گفتم منم همین طور فکر کنم نشنیدی گفتی مامان گفتم دوست دارم گفتم مامان شنیدم منم دوست دارم .آخی که مامانی رو به اندازه دو تا ادامس دوست داری

خلاصه اومدیم  واسه اولین بار برات پیتزا درست کردم عجب پیتزای هم شده بود خیلی خوشمزه بود.دستم درد نکنه.


امروز....✿

آوای من

الان که دارم اینو برات مینویسم تو اتاقت نشستی و داری با عروسک کیتی حرف میزنی وکتاب براش میخونی . قربون این حرف زدن شیرینت برم مامانم.

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

میخوام از امروز برات صحبت کنم.امروز ساعت 10:45 با بابایی اومدی کانون . حسابی سرم شلوغ بود .تو این همه سر و صدا یه صدای قشنگی رو شنیدم که گفت مامانی .سرم بلند کردم و دیدم که پرنسس مامانی هست ، اومدم کنارت و بغلت کردم . 


جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

 خیلی بهت خوش گذشت اولش رفتی سراغ قفسه فروش اون هزار خانه ایی که دو روز پیش قولت داده بودم گرفتی ، اومدی دادیش به من  رفتی نشستی کنار نرگس نقاشی کشیدی بعد هم هزار خونت برداشتی رفتی با هستی شروع به بازی کردی. آخرای وقت هم توپ بازی کردی هم رفتیم بیرون از کانون کمی با نرگس ،زهرا و... آب بازی کردی .ساعت 1/5 که شد با خاله سحر ،نرگس و زهرا اومدیم سوار ماشین شدیم یکی یکی اونا رو تو راه پیاده کردیم تا رسیدیم خونه .بعد از خوردن نهار رفتی سراغ بابایی باهاش هزار خانه بازی کردی .
جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

بابا یه نقاشی زشت برام بکش.✿


آوا خانمم اینو هم تو میدونی هم من که  بابایی اصلا علاقه ایی به هنر و کارهای هنری نداره. .
نیم ساعت پیش من تازه از سرکار اومده بودم از شدت خستگی روی مبل  ولو شده بودم .خمیازه
که یه دفعه دفتر نقاشیت و پاستل هات رو آوردی و نشستی پیش بابایی و  گفتی بابایی یه نقاشی زشت برام بکشتعجب خندهتا این و گفتی هم من هم بابایی شروع کردیم به خندیدن .قهقهه
خیلی با حال گفتیماچ
بابایی هم که میخواست یه جوری از زیرش در بره گفت من بلد نیستم و دوست ندارم، برو بده مامانی. اما ول کن نبودی که نبودی. منتظر
بابایی هم که دید ول نمیکنی زرنگی کرد و گفت چون زورم زیاده پاستل هات میشکنه مغرور
اما نمیدونست که دخترش زرنگ تر. رفتی و ماژیکهات و آوردی گفتی که اینا ماژیک هستن و دیگه مثل پاستل نمیشکنه.پس حالا یه نقاشی زشت برام بکش .خنده
خیلی باحال بود اینم از ماجرای بامزه امشبتلبخند

کیف مدرسه.✿

 

آوای نازم دیروز صبح که از خواب بیدار شدی گفتم اگه امروز ظهر بخوابی  خاله راضیه میاد دنبالت تا با هم بریم بیرون  برای مدرست کیف بگیریم.

 عصر که شد چون خوابیده بودی خاله راضیه اومد دنبالت رفتیم همون جایی که عمه زهرا برای پونه   کیف گرفته بود( هم کیفاش خوب بوده هم قیمتش مناسب بوده.)خلاصه شما هم که خسته شده بودی یه کم غرغر کردی اما وقتی به اون پاساژ  (تو خ .داریوش) رسیدیم تا چشمت خورد به کیفا از خود بی خود شدی  کیفت رو انتخاب کردی گفتی  من این و میخوام .

 توی کیف یه جامدادی و یه قمقمه آب داشت .( یا ظرف غذا میداد یا قمقمه ) نازگلم گفتی خوب من میخوام برم مدرسه تغذیمو چیکار کنم تو چی بزارم صاحب مغازه صدات شنید  بعدش یه دونه ظرف غذا  بهت داد .خوشحال شدی و کیفتو گرفتی تو دستت و از مغازه بیرون آمدی.




"اینم کیفت"

آوای نازم, فردا صبح هم قراره برم مدرسه تا فرمی را برای سامانه ... پر کنم و درباره فرم لباستون بپرسم .تو شهریور هم برات کفش میگیرم.

آوا و این چند سالی که در مهد بود.✿

دخترکم  تا دهم خرداد رفتی مهد و بعدش هم دیگه نرفتی که نرفتی.
облака
سال 92-93 باید بری پیش دبستانی تصمیم گرفتم که بیشتر از این تو محیط مهد نباشی و محیط مدرسه رو هم تجربه کنی .واسه همین  سال تحصیلی جدید مهد نمیری.
حالا میخوام یه کم از مهدکودکت برات بگم .

اسم مهدکودکت قلعه شادی هست . مدیر خوب و مهربونش که همیشه خنده بر لبانش خانم رزم آراست.

به ترتیب با مربی های زیر بودی :خاله عسل ، خاله لادن ،خاله مرضیه که همشون خیلی خوب و مهربون بودن.

خاله مرضیه مربی امسالتون بود.خیلی  زحمت کشید و کلی چیزای خوب  یادتون داد. دستش درد نکنه.

یادم میاد که اوایل شهریور 89 بود که بردمت مهد قلعه شادی . اصلا تمایل نداشتی که اونجا بری و تنها بمونی اما چه کنم که چاره نداشتیم .چون بیشتر از این نمی خواستم مامان جون اذیت بشه. یه دو هفته با هم رفتیم چند ساعتی مهد که یعنی شما با محیط مهد آشنا بشی اما خبری از آشنای آوا خانمی نبود که نبود .بالاخره بعد از یک هفته یه کم عادت کردی.تقریبا یه هفته رفتی و نمیدونم چه طور شد که نرفتی.یه چیزهایی تعریف میکردی گویا داشتی بازی میکردی یه دفعه از سرسره می افتی زمین خیلی گریه میکنی .منم روز بعدش رفتم و با خانم رزم آرا صحبت کردم ولی... خوب دیگه هر کاری کردم نرفتی که نرفتی.این شش ماه یه جوری گذزوندیم تا بعد از عید 90 بود که هر شب و روز مدتی میبردیمت دم در مهد تو مهد میدیدی ما هم درباره مهد باهات صحبت میکردیم تا اینکه  انگاری از مهد خوشت اومد از مون خواستی تا ببریمت مهد بردیمت و یادم اواین روز شروع دوباره مهدت 3 اردیبهشت بود که از طرف مهد برد بودنتون باغ ارم منم که دلم آروم و قرار نداشت باهات اومدم بعد از کلی بازی و عکس گرفتن رفتیم خونه مامان جون وبعدش منم رفتم سر کار.


ابتدای سال که وارد کلاس مرضیه جون شدی گویا شما خیلی سوال ، صحبت  و خاطره تعریف میکردی فکر کنم خاله خیلی اذیت میشد. مرضیه جون میگفت درباره یه چیزی که شروع به صحبت کردن میکردم آوا هم شروع میکرد به صحبت کردن و... .

از اونجایی که با پرنیان رابطه خوبی داشتی با هم حرف می زدین و شیطنت میکردین خاله از هم جدا تون کرده بود.

облакаدیگه چیزی تو ذهنم نیست .اگه اومد مینویسم.облака

облакаاینم عکس آوا و دوستاش با خاله لادنоблака

ادامه نوشته

خاطرات.✿

totalgifs.com barrinhas gif gif barra94.gif

دخترکم

امشب می خواستم کامپیوترت رو خاموش کنم یه هو رفتم سراغ عکساش .نشستم سیر دلم عکسای کوچیکیات رو نگاه کردم  ، خاطراتش تو ذهنم اومد کلی کیف کردم .

یادم میاد وقتی2/5 بود عکس و فیلم که نگاه میکردیم ناراحت میشدی .میدونی چرا فکر میکردی عکسای یه نفر دیگه هست که داریم نگاه میکنیم .اما امروز دخترم خودت کنارم نشستی و با هم ساعتی  نگاهشون کردیم.


totalgifs.com barrinhas gif gif barra94.gif


ادامه نوشته

خاله ها و دوستان خوب ما.✿


خاله ها و دوستان خوبم لطفا به آدرس زیر بروید و به نقاشی آوا در برنامه
 
نقاشی نقاشی شبکه پویا رای (5 ستاره)بدهید
http://www.pooyatv.ir/naghashi/item/42524-

сердцеدوستون دارم هزار تاсердце






сердцеاین نقاشیم هست.сердце

сердце" сердце "сердце

گالری تصاویر سوسا وب تولز

پرسشهای آوای من.✿

сердечкоدخترم آواсердечко

چند شب پیش موقع خواب داشتم کتاب خورشید توی آسمان خورشید توی دل من "دکتر خسرو نزاد "برات میخوندم به یه کلمه ی رها کرد رسیدیم پرسیدی مامان رها کرد یعنی چی گفتم یعنی ول کرد گفتی آهان مامان خودم میدونستم چی میشه اما نتونستم بگم.сердечко

جیگر طلای مامان با این حرف زدناش

دوشنبه اون هفته تولد افشین پسر عمه مهناز بود شب وقتی میخواستیم بیایم خونه دو تا بادکنک برداشتی و آوردی خونه.بعد از چند روز این بادکنک بادش که کم شده بود وقتی داشتی باهاش بازی میکردی از بابایی پرسید یکه بابایی چرا وقتی بادکنک بادش کم میشه زودتر حرکت میکنه قربون دختری نازم برم

сердечкоعزیزم دوست دارمсердечко

دیشب (1392/4/13) از من سوال کردی که چرا آدما تو بینیشون خار دارن.36_2_27.gif

 منم گفتم دخترم اینا خار نیستن اینا مو هستن ، خدای خوب و مهربون اینا رو گذاشته تا گرد و خاک وارد بینیمون نشه.

دختر زرنگم.✿

آوای نازم

تو این چهار روز گذشته دو بار برای مامانی ظرف شستی.بار اول که گفتی گفتم باشه رفتی سریع صندلی اوردی و بعدش رفتی بالا و اسفنج برداشتی مایع هم ریختی و شروع کردی به شستن اونم چه شستنی . ظرف ها رو خیلی تمیز شستی.دیروز عصر هم دوباره گفتی و من اجازه ندادم شما هم که اصلا انگار نه انگار من یحرفی زده باشم کار خودت رو انجام دادی رفتی صندلی آوردی شروع کردی به شستن بابایی گفت ولش کن دوست داره خوب این جوری بعدا که بزرگ شد کمک به حالت میشه.منم گفتم خدا کنه بزرگ شد از این کارا کنه.خلاصه آومدم پیشت دیدم چقدر قشنگ ظرف داری میشوری.همچی قشنگ قاشقا رو شستی که نگو و نپرس.قلب

بعداز اینکه کارت تموم شد گفتی مامانی من ظرف ها رو شستم که تو خسته نشی

دختر عزیزم دوست دارم.ماچ

حالا باید بریم سازمان حقوق از کودکان واسه کشیدن کار زورکی از کودکمون شکایت کنیم.خنده

مسابقه نقاشی.✿


divider-124.gifدختر نازم امروز باخبر شدم که توی پارک آزادی ساعت 6 عصر مسابقه نقاشی روی پارچه هست به خاطر همین وقتی که ظهر سر کار بودم به بابایی خبر دادم بابایی هم گفت اگه ظهر بخوابه (اوا خانمی)عصر میتونیم بریم. ساعت 5 اماده شدیم و بعدش رفتیم دنبال خاله راضیه با هم 4 تایی رفتیم به سمت پارک شهر وقتی رسیدیم محل مورد نظر خاله سارا (یکی از دوستام دیدم)و به ما گفت که این مسایقه برای کمک به بچه های زلزله زده استان بوشهر (شمبه)هست.بلیط تهیه کردیم و شما نشستی اونجا نقاشی کردی البته خیلی زیاد تمایل به این کار نداشتی .بعد از اون هم رفتیم با هم ا زنمایشگاه نقاشی بچه های منطقه زلزله زده شمبه که خاله سارا با اونها کار کرده بود دیدن کردیم .
totalgifs.com barrinhas gif gif 65.gif

ادامه نوشته