خیلی دوست داشتی سوار هواپیما بشی سال گذشته همش می گفتی منو سوار هواپیما کنید همه دوستام تو مهد سوار شدن .آخه خاله لادن برای شما درباره هواپیما صحبت کرده بود و شما تو هم خیلی دوست داشتی که سوار هواپیما بشی.خلاصه چند روز پیش به آرزوت رسیدی .من و بابایی تصمیم گرفتیم که به کیش ببریمت که هم سوار هواپیما بشی هم یه آب و هوا عوض کنی. عصر روز سه شنبه که از سر کار اومدم رفتم سر چمدون می خواستم لباسات رو بذارم توش که دیدم اون زیر میرا 20 تا کتاب قصه و وسایل آشپزیت رو گذاشتی صدای بابایی زدم و نشونش دادم لبخندی بر لبان بابایی نقش بست و دو تایی ذوق کردیم از این کار بامزت. فردا صبح دوباره رفتم سراغ چمدون دیدم که تفنگت رو هم اون زیرا قایم کردی.
خیلی شیطون بلایی دختر.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 20:3 توسط مامانیـــــ
|
بازگرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن ماناترند *************** می نویسم خاطرات بهترین روزها را برایت دخترم ، همیشه جاودان باشی. مامانی *************************** اوای نازم تو این وبلاگ سعی میکنم خاطرات هر روزت رو برات بنویسم. تا بعدا هم خودم از خوندنش لذت ببرم هم شما بدونی این دوران چه جوری گذروندی. دوست دارم