گردش و تفریح آوا و مامانی.✿


دیشب موقع خواب گفتم دخترکم من فردا صبح باید برم دانشگاه و ظهر میام پیشت. خیلی ناراحت شدی و گریه کردی. گفتم از خواب که بیدار شدی با بابایی برو خونه مامان جون عمه منم کلاسم که تموم شد میام پیشتون چیزی نگفتی . بعد از چند لحظه گفتی من فردا میخوام با بابایی برم قدم بزنم گفتم باشه .

کلاس ساعت اول تشکیل شد و اما دو ساعت بعد نشد زنگ به بابایی زدم گفتم که میاین خونه مامان جون از شما نازگل خانم سوال کرد و گفتی نه من میخوام تو خونه خودمون باشم.ما هم رو نظر شما حرفی نزدیم منم اومد خونه . نزدیکیای خونه که رسیدم یاد حرف دیشبت افتادم که گفتی با بابایی میرم قدم میزنم . زنگی به بابایی زدم و تصمیم دیشبت رو بهش گفتم . 
بعد تصمیم گرفتم تا با نازگل خانمم دو تایی بریم قدم بزنیم .
البته بعدش به جای قدم زدن خواستی تا دوچرخه سواری کنی.
کلی با هم رفتیم جاهای جدیدی و دیدی و کشف کردی .من قدم میزدم ، شما دوچرخه سواری میکردی.خیلی با هم تبادل نظر کردیم .از بهار خانم گرفته تا آشغال های روی زمین و ....


تا از اون راههای جدیدی که کشف میکردی رسیدیم به پارک ملت گفتی بریم پارک. منم قبول کردم مستقیم رفتی سراغ قلعه بادی از دور نگاش کردی و خواستی پیاده بشی که یه دفعه احتیاج فوری پیدا کردی تا بر گردی خونه و یه کاری انجام بدی با سرعت به طرف خونه اومدیم .
کلی بهمون خوش گذشت .
من که از اینکه امروز با دخترم بودم کلی خوشحال شدم و لذت برد واقعا لذت بردم گل قشنگم .



