تنهایی نازگلم.✿
دخترکم ناز و قشنگم دیشب مامان جون عمه و دایی های و خاله بابایی اومدن عید دیدنی خونه ما.عمه زهرا و پونه هم اومده بودن . وقتی که فهمیدی پونه هم هست از خوشحالی کلی ذوق کردی و اومدی جلوی پونه و با هم رفتین تو اتاقت و کلی بازی کردین.((اما دخترم اینو بگم که خیلی اجازه ندادی تا دختر دایی بابایی "سحر" با شما بازی کنه کلی اذیتش کردی.))
همش میگفتی که من و پونه با هم خواهر هستیم و داریم با هم بازی میکنیم.مهمونا ساعت 11 رفتن،شما دو نفر تا ساعت 2 داشتید بازی میکردین و از بازی کردن سیر نمیشدین .
خلاصه قرار شد که یه روز بریم بیرون تا شما دو نفر با هم کلی بازی کنین.
وقتی که عمه و پونه رفتن خیلی ناراحت شدی و گفتی کاشکی نمیرفتن و همین جا پیش ما میموندن.
امروز ساعت 11 از خواب بیدار شدی گفتی که کاشکی من یه خواهر داشتم اما نه خواهر کوچیک یه خواهر اندازه خودم تا باهاش کلی بازی میکردم.
منم دلم برات سوخت و گفتم به عمه زنگ میزنم ببینم اگه عصر جایی نمیخوان برن بریم خونشون و با پونه کلی بازی کن. زنگ زدم به عمه زهرا و قرار شد که عصر بریم خونشون .خلاصه شما هم طبق معمول دیگه حوصله نداشتی و کلی بد اخلاقی کردی بالاخره تا ساعت 3 یه جوری کشوندیمت و بعدش هم رفتیم خونه عمه تا 11 شب با هم بازی کردین و چه خوب بود و کلی من و عمه زهرا خوشحال شدیم از خوشحالی شما دو تا.

