بابا یه نقاشی زشت برام بکش.✿
آوا خانمم اینو هم تو میدونی هم من که بابایی اصلا علاقه ایی به هنر و کارهای هنری نداره. . 
نیم ساعت پیش من تازه از سرکار اومده بودم از شدت خستگی روی مبل ولو شده بودم .
که یه دفعه دفتر نقاشیت و پاستل هات رو آوردی و نشستی پیش بابایی و گفتی بابایی یه نقاشی زشت برام بکش
تا این و گفتی هم من هم بابایی شروع کردیم به خندیدن .
خیلی با حال گفتی
بابایی هم که میخواست یه جوری از زیرش در بره گفت من بلد نیستم و دوست ندارم، برو بده مامانی. اما ول کن نبودی که نبودی.
بابایی هم که دید ول نمیکنی زرنگی کرد و گفت چون زورم زیاده پاستل هات میشکنه
اما نمیدونست که دخترش زرنگ تر. رفتی و ماژیکهات و آوردی گفتی که اینا ماژیک هستن و دیگه مثل پاستل نمیشکنه.پس حالا یه نقاشی زشت برام بکش .
خیلی باحال بود اینم از ماجرای بامزه امشبت
که یه دفعه دفتر نقاشیت و پاستل هات رو آوردی و نشستی پیش بابایی و گفتی بابایی یه نقاشی زشت برام بکش
خیلی با حال گفتی
بابایی هم که میخواست یه جوری از زیرش در بره گفت من بلد نیستم و دوست ندارم، برو بده مامانی. اما ول کن نبودی که نبودی.
بابایی هم که دید ول نمیکنی زرنگی کرد و گفت چون زورم زیاده پاستل هات میشکنه
اما نمیدونست که دخترش زرنگ تر. رفتی و ماژیکهات و آوردی گفتی که اینا ماژیک هستن و دیگه مثل پاستل نمیشکنه.پس حالا یه نقاشی زشت برام بکش .
خیلی باحال بود اینم از ماجرای بامزه امشبت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ ساعت 20:18 توسط مامانیـــــ
|