آوا خانمم اینو هم تو میدونی هم من که  بابایی اصلا علاقه ایی به هنر و کارهای هنری نداره. .
نیم ساعت پیش من تازه از سرکار اومده بودم از شدت خستگی روی مبل  ولو شده بودم .خمیازه
که یه دفعه دفتر نقاشیت و پاستل هات رو آوردی و نشستی پیش بابایی و  گفتی بابایی یه نقاشی زشت برام بکشتعجب خندهتا این و گفتی هم من هم بابایی شروع کردیم به خندیدن .قهقهه
خیلی با حال گفتیماچ
بابایی هم که میخواست یه جوری از زیرش در بره گفت من بلد نیستم و دوست ندارم، برو بده مامانی. اما ول کن نبودی که نبودی. منتظر
بابایی هم که دید ول نمیکنی زرنگی کرد و گفت چون زورم زیاده پاستل هات میشکنه مغرور
اما نمیدونست که دخترش زرنگ تر. رفتی و ماژیکهات و آوردی گفتی که اینا ماژیک هستن و دیگه مثل پاستل نمیشکنه.پس حالا یه نقاشی زشت برام بکش .خنده
خیلی باحال بود اینم از ماجرای بامزه امشبتلبخند