و اما ماجرای روز تولدت.✿
خوب اوا جون قصه مامانی به اینجا رسید که من و بابایی و مامان جون 5 سال پیش چنین روزی صبح ساعت 6 بیمارستان بودیم. خلاصه بعد از انجام یه سری کار ساعت 7:15 رفتم سمت اتاق عمل و ساعت 7:35 دکتر اومد من دیگه خوابوندن روی تخت یه خانم مهربونم بالای سرم بود و همش ناز و نوازشم میکرد با من حرف میزد خلاصه دیگه هیچی نفهمیدم. من دو ساعت بعدش به هوش اومدم.
و شما دختر گلم ساعت 8:10 صبح با وزن 4130گرم وقد 51 سانتی متر به دنیا اومدی.وقتی که به دنیا اومدی این جور که از دکتر شنیدم بند نافت 5 دور دور گردن پیچیده بود واقعا خدا حافظ و نگهدارت بود که هیچ اتفاقی برات نیفتاده بود.حالا میخوام بدونم دخترم اون تو با این بند ناف چی کار میکرده. دکتر به من گفت که تا حالا 5 دور ندیده بودم 3 دور دیده بودم اینو ندیده بودم . (بند ناف بس که بلند بود نمیدونستی چیکارش کنی گفتی بهتر بندازم گردنم اینجوری قشنگ تر میشه آره شیطون مامانی )خلاصه دخترم به خاطراین موضوع قند خیلی پایین بود .و یه شیشه پر از آب قند درست می کنن تو تا اخرش با ولع کامل میخور یاما دکتر اجازه نداد که مرخص بشی. 8 روز تو بیمارستان بستری بودی .
