روزی نانوای مهربانی گرده نانی بسیار بزرگ و خوشبو و برشته پخت و آن
را با خود به جنگل برد تا به مهربانترین حیوان جنگل بدهد. هر کدام از
حیوانات جنگل خود را مهربانترین حیوانات می دانست و می خواست که نان به او
داده شود، تا اینکه… .
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 23:46 توسط مامانیـــــ
|
بازگرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن ماناترند *************** می نویسم خاطرات بهترین روزها را برایت دخترم ، همیشه جاودان باشی. مامانی *************************** اوای نازم تو این وبلاگ سعی میکنم خاطرات هر روزت رو برات بنویسم. تا بعدا هم خودم از خوندنش لذت ببرم هم شما بدونی این دوران چه جوری گذروندی. دوست دارم